♥ریحانه نفس و طاها عسل ـنبضـ زندگی مامان و بابا♥

•ஐعاشقانه هایی از جنس مادری برای گل های بهشتی ام•ஐ

تمام افتخارم اینست که مادر دو بچه شـــــــــــــیعه هستم.

به توکل نام اعظمت

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                             

  نذر نامه : یا صاحب الزمان ، فرزندانم را نذر یاری قیام تو می کنم ، آنها را برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن.

سلام کودک رویایی من؛ سلام آرزوی کودکی من 

آن هنگام که کوچک بودم و در بازیهای کودکانه ام نقش مادری را ایفا میکردم  که فرزندی در آغوش دارد و از شیره جانش به او میدهد و این شد آرزوی کودکی ام برای روزهای  بزرگسالی ام آری نقش مادری . 

بزرگتر که شدم دغدغه های زندگی ام بیشتر و آرزوی کودکی ام کمرنگ تر ، ولی هیچگاه از خاطرم پاک نمیشد زیرا در لابلای این آرزوهای دور و درازم نقش مادری را در خودم نمایان میدیدم .

وقتی به سن جوانی رسیدم، در آیینه چهره ای دیدم که دیگر کودک نیست ، بزرگ شده و دیگر به سنی رسیده که لایق نقش زیبای  مادری گردد و به آرزوی کودکی اش برسد ولی استرس اینکه آیا من لایق مادر شدن هستم آیا خدا این نعمت اش را از من دریغ میکند فکرم را متشوش نمود. با پاسخ بله دادن به مرد زندگی ام در 87/4/20 به  کسی که او را همسو با اعتقادات و ایده ال های زندگی ام یافتم زندگی متاهلی را اغاز نمودم .  خداوند مقدر کرده بود در این تاریخ ما نیمه های گمشده بهم ملحق شویم  و کامل گردیم و  در 88/8/1 همزمان با اعیاد خجسته میلاد خانم حضرت معصومه سلام الله علیها  و اقا امام رضا علیه السلام شروع زندگی مشترک ما در کنار هم و زیر یک سقف رقم بخورد .با ازدواج نیز تکامل پیدا نکردم. من نمیدانستم که سرنوشت را خدا چگونه بر من و همسرم  رقم زده است. باید سپاسگزارش باشیم بخاطر  نعمت  فرزند یا در آروزی داشتن فرزند ،خالصانه دست به دعا برداریم.

بالاخره در واپسین روزهای پاییزی 89، خداوند در دلم یکی از آفریده هایش  را نهادینه کرد بسیار مسرور بودم تا اینکه در یک بعداز ظهر اسفند ماهی رویای فرشته ام را دیدم در اتاقی که ارمیده بودم فرشته ای زیبا رو دیدم که نقش صورتش سن کوچکش را  4 ساله نمایان میکرد دختری با موهای بلند و لباسی زیبا که من او را فرزندم خطاب کردم و مسرور از این که فرزندی که در دل دارم دختر است رویایم محو و من بیدار شدم. شب هنگام فرشته کوچکم به بهشت بازگشت. من ماندم و شروع سال جدید با عطر غم  و دلتنگی از  فراق از دست دادن فرشته ای کوچک و قصه ای ناتمام.

ولی نه، من خدایی مهربانتر دارم که این غم بر دلم سنگینی کند. آری در 91/2/25 فرشته اسمانی ما زمینی شد .همان دخترکی که در یک بعدازظهر زمستانی به اغوش خدا بازگشته بود دوباره  به اغوشمان بازگشت و من او را چنان فشردم که از اغوشم جدا نگردد و در گوشش نجوا کردم دخترکم دیگر تنهایم نگذار .به یمن مقارنت تولد نوگلم با ولادت بانوی خوبیها ،حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها، نام کودکمان را ریحانه نهادیم همان گل خوشبویی که از بهشت چیده شد و به دستان ما به امانت سپرده شد. بعد از گذشت 4سال از زمینی شدن فرشته مان،در پنجمین سال رویش گل بهشتی مان، دوباره باریتعالی رحمت بی انتهایش  را بر من و همسرم گستراند و در همان ماه زیبای اردیبهشت در 96/2/19 من را دوباره مادر و همسرم را دوباره  پدر نمود. گلی از بوستان باغ بهشت کاسته شد و در اغوش ما جای گرفت که اورا محمد طاها نام نهادیم گلی خوشبو که قرار بود 25 اردیبهشت را  برای ما رویایی تر کند ولی یک هفته زودتر به زمین آمد.

خدایا بخاطر این هدایای الهی که در اغوش من و همسرم به امانت سپردی تو را شاکریم.

من چقدر خوشحالم که خداوند من را  لایق دانست صاحب سه گل اردیبهشتی کند .اولین گل اردیبهشتی ام همسرم 25 اردیبهشت 60محبت دومین گل اردیبهشتی ام دخترم25 اردیبهشت 91 محبت سومین گل اردیبهشتی ام پسرم 19 اردیبهشت 96 محبت 

دختر و پسر نازم این وبلاگ یادگاری است برایتان  از روزهای جوانی ام که درکنار شما دو گل بهشتی سپری شد .  آنقدر آرام  و بی صدا بزرگ شدید و قد کشیدید که من نفهمیدم چه زمانی گذشت تا من اینقدر بزرگ شدم . برای همیشه دوستتان خواهم داشت ای تمام معنی  زنده بودنم .

خیلی دلم گرفته

دیشب ریحانه نفسمو خوابوندم ولی قند عسل هنوز بیدار بود جلوی نیم پله اشپزخونه نشسته بودم و طاها بازی میکرد طبق معمول از  نیم پله اشپزخونه امد پایین بیاد ولی باسر امد و بینی اش خون امد چه گریه ای میکرد منم شروع کردم به اروم کردنش .بابا با صدای گریه اش بیدار شد و پرسید چی  شده گفتم هیچی بخواب . اگه میگفتم هول میکرد خودمم خیلی ترسیدم بینی اش را پاک کردم و ارومش کردم  و خوابوندمش.  صبح یه سرچی تو نت زدم و خیالم راحت شد بابا هم بیدار شد ماجرا رو بهش گفتم. گفت دماغش ضربه خورده حتما ولی من مصر بودم بینی اش نخورد کله اش فقط ضرب دید. خلاصه این پیشامد بینهایت بد بود. خدا برای هیچ مادری نیاره. ...
24 دی 1396

بازیگوشی های قند عسل

طاهاجونم اگه در دستشویی یا حموم باز باشه اینقدر ذوق میکنی که نگو . در دستشویی که باز نمیمونه مگر اینکه یکی بره دستاشو بشوره با سرعت چون جت چهار دست و پا به سمتش میدویی امروز دستم بند بود و در حموم باز دیدم صدات نمیاد هی صدات کردم ابجی هم مدرسه بود دیدم در حموم باز بوده و رفتی داری با دمپایی کاسه حموم و عروسکای حمومت بازی میکنی هرچی صدات کردم که یه عکس ازت بگیرم بطرفم بر نگشتی منم اوردمت بیرون. یکی دیگه از علاقه های شما ماشین لباسشویی هست که اگه روشن باشه همینطور مات و مبهوت بهش نگاه میکنی دیروز که رفتی تو ماشین لباسشویی منم تا اومدم ازت عکس بگیرم اومدی بیرون    به سیم برق و پریز برق هم بشدت علاقه داری...
23 دی 1396

قربون نوه ام برم از الان

دخترم وقتی داداشی بدنیا امد برای اینکه حسودی نکنی گفتیم ما شمارو بیشتر از داداشی دوست داریم چون از خدا خواستیم بچه اولمون دختر باشه شما بدنیا امدی داداشی رو بعد از شما از خدا خواستیم. امروز میگی من بزرگ شدم دوست دارم بچه اولمو خدا بهم پسر بده گفتم عزیزم هرچی خواست خدا باشه میده .گفتی مگه شما نمیخواستین بچه اولتون دختر باشه خدا هم منو داد؟گفتم چرا خدا هم دوست داشت و شما رو داد.گفتی ولی من پسر دوست دارم. غذاهم درست میکنم میگی میخوام یاد بگیرم به بچم یاد بدم .اواخر پاییز هم ترشی درست کردم در خرد کردن گل کلم ها هویج کمکم کردی و همین را گفتی . فکر نکنم هیچکی به اندازه من از الان قربون صدقه نوه اش رفته باشه .هر موقع میگی...
23 دی 1396

گل پسر -قند عسل

سلام پسر نازم دیشب بردمت حموم وای خیلی بلا شدی اصلا نمیشه کنترلت کرد ابتدا گذاشتم تو وان اب بازی کردی نمیدونی چه سروصدایی راه انداخته بودی شالاپ شولوپ میزدی تو اب بی وقفه  ازت فیلم گرفتم.چند باری هم میخواستی خودت از وان بیای بیرون .   وقتی از وان بیرون اوردمت تا حمومت کنم چنان گریه کردی که هرکی ندونه فکر میکنه چی شده . بابا که از سرکار اومد گفتم دیگه من نمیتونم گل پسر را حموم کنم میترسم از دستم در بره و بیفته. راستی دیشب دیدم دو تا از دندون های نیش بالایی ات جوونه زدند نمیدونی چه ذوقی کردم  قربونت بشم الان شش تا مروارید کوچولو تو دهان خوشگلت روییدند. ...
21 دی 1396

8ماهگی ات مبارک

19/10/96 8ماهگیت مبارک عسلم سلام پسر نازنینم، گفتم برایت بنویسم از آنچه در دل دارم و نمی توانم بگویم… شاید مجالی نباشد که برایت بگویم… نمی دانم که اصلا این دلنوشته روزی چشمهای زیبای تو را زیارت خواهد کرد یا نه… نمیدانم آن روز ها کجایی و شبها در آغوش کدام یار آرامش را در می یابی و صبح ها با نسیم نفس کدام دوست بیدار می شوی… ولی مهم این است که الان شبهایم را با گرمای آغوش تو آغاز می کنم و صبح ها با صدای نفس تو روز را از سر می گیرم. نازنین پسرم همین که تو را دارم، بهترین هدیه ی دنیا را دارم، دیگر در بین ستاره ها به دنبال درخشان ترین ستاره نیستم در میان گلها به دنبال زیباترین گل نیستم تو ک...
20 دی 1396

گل پسر - قند عسل

هرروز شیرینتر میشی گل پسرم، یوقتایی میخوام فقط بخورمت ولی تموم نشیا دیشب رفته بودی پشت در و باهام دالی بازی میکردی تقریبا از 6 ماهگی می ایستادی الان چند روزه به وسایل میگیری و راه میری الان اینجایی یکدفعه میبینم انوری ماشالله به جونت شیطونیات هم حد وحساب نداره بابا همش میگه یه متر طناب نیاز داریم تا به ستون ببندیمش .امروزم چند تا مورچه امدند خونمون باهاشون بازی میکردی و چند تایی هم جان به جان افرین تسلیم کردند. دالی کردن با من: اولین بار بود مورچه میدیدی بیچاره مورچه ها: ایستادنت: ...
20 دی 1396