تمام افتخارم اینست که مادرسه بچه شـــــــــــــیعه هستم.
به توکل نام اعظمت
نذر نامه : یا صاحب الزمان ، فرزندانم را نذر یاری قیام تو می کنم ، آنها را برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن.
سلام کودک رویایی من؛ سلام آرزوی کودکی من
آن هنگام که کوچک بودم ، در بازیهای کودکانه ام نقش مادری را ایفا میکردم که فرزندی در آغوش دارد و از شیره جانش به او میدهد و این شد آرزوی کودکی ام برای روزهای بزرگسالی ام آری نقش مادری .
بزرگتر که شدم دغدغه های زندگی ام بیشتر و آرزوی کودکی ام کمرنگ تر ، ولی هیچگاه از خاطرم پاک نمیشد زیرا در لابلای این آرزوهای دور و درازم نقش مادری را در خودم نمایان میدیدم .
وقتی به سن جوانی رسیدم، در آیینه چهره ای دیدم که دیگر کودک نیست ، بزرگ شده و به سنی رسیده که لایق نقش زیبای مادری گردد ولی استرس اینکه آیا من لایق مادر شدن هستم یا خدا این نعمت اش را از من دریغ میکند؟ فکرم را متشوش نمود. با پاسخ بله دادن به مرد زندگی ام در 87/4/20 همزمان با میلاد خجسته و فرخنده آقا صاحب الزمان عج کسی که او را همسو با اعتقادات و ایده ال های زندگی ام یافتم زندگی متاهلی را آغاز نمودم . خداوند مقدر کرده بود در این تاریخ ما نیمه های گمشده بهم ملحق شویم و کامل گردیم و در 88/8/1 همزمان با اعیاد خجسته میلاد خانم حضرت معصومه سلام الله علیها و آقا امام رضا علیه السلام شروع زندگی مشترک ما در کنار هم و زیر یک سقف رقم بخورد .اما من نمیدانستم که سرنوشت را خدا چگونه بر من و همسرم رقم زده است. باید سپاسگزارش باشیم بخاطر نعمت فرزند یا در آروزی داشتن فرزند ،خالصانه دست به دعا برداریم.
بالاخره در واپسین روزهای پاییزی 89، خداوند در دلم یکی از آفریده هایش را نهادینه کرد بسیار مسرور بودم تا اینکه در یک بعداز ظهر اسفند ماهی در اتاقی که ارمیده بودم فرشته ای زیبا رو دیدم که نقش صورتش سن کوچکش را 4 ساله نمایان میکرد دختری با موهای بلند و لباسی زیبا که من او را فرزندم خطاب کردم و مسرور از این که فرزندی که در دل دارم دختر است و ماندنی ،زیرا من وضع مساعدی نداشتم که یکباره با وزش باد از سمت پنجره و تکانهای پرده ، رویایم محو و من بیدار شدم. شب هنگام فرشته کوچکم به بهشت بازگشت. من ماندم و شروع سال جدید با عطر غم و دلتنگی از فراق از دست دادن فرشته ای کوچک و قصه ای ناتمام.
ولی نه، من خدایی مهربانتر دارم که این غم بر دلم سنگینی کند. آری در 91/2/25 فرشته آسمانی ما زمینی شد .همان دخترکی که در یک بعدازظهر زمستانی به آغوش خدا بازگشته بود دوباره به آغوشمان بازگشت و من او را چنان فشردم که هرگز من را رها نکند و در گوشش نجوا کردم دخترکم دیگر تنهایم نگذار .به یمن مقارنت تولد نوگلم با ولادت بانوی خوبیها ، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها، نام کودکمان را ریحانه نهادیم همان گل خوشبویی که از بهشت چیده شد و به دستان ما به امانت سپرده شد. بعد از گذشت 4سال از زمینی شدن فرشته مان،در پنجمین سال رویش گل بهشتی مان، دوباره باریتعالی رحمت بی انتهایش را بر من و همسرم گستراند و در همان ماه زیبای اردیبهشت در 96/2/19 همزمان با ولادت حضرت علی اکبر (ع) من را دوباره مادر و همسرم را دوباره پدر نمود. گلی از بوستان باغ بهشت کاسته شد و در آغوش ما جای گرفت که او را محمد طاها نام نهادیم گلی خوشبو که قرار بود 25 اردیبهشت را برای ما رویایی تر کند ولی یک هفته زودتر به زمین آمد.
بعدا نوشت: نه ادامه دارد....
دوباره در تاریخ 5 بهمن 1401 مامان شدم😍
خدایا بخاطر این هدایای الهی که در آغوش من و همسرم به امانت سپردی تو را شاکریم.
من چقدر خوشحالم که خداوند من را لایق دانست صاحب سه گل اردیبهشتی کند .اولین گل اردیبهشتی ام همسرم 25 اردیبهشت 60 دومین گل اردیبهشتی ام دخترم25 اردیبهشت 91 
سومین گل اردیبهشتی ام پسرم 19 اردیبهشت 96
اولین گل زمستانی ام دومین پسرم 5 بهمن 1401
خودمم زمستونی ام5 دی 1365
دختر و پسرهای نازم این وبلاگ یادگاری است برایتان از روزهای جوانی ام که درکنار شما گل های بهشتی سپری شد . آنقدر آرام و بی صدا بزرگ می شوید و قد می کشید که من نمی فهمم چه زمانی طی میشود تا من اینقدر بزرگ میشوم آنقدر بزرگ که دستانم از آسمان دورتر میشود . برای همیشه دوستتان خواهم داشت ای تمام معنای زنده بودنم .
امیدوارم هروقت این خاطرات را مرور میکنید من و بابایی رو فراموش نکنید .
دوستدار شما مامانتون