ریحانه  جون ـــنبضـــ منریحانه جون ـــنبضـــ من، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره
محمد طاها جون ـــنبضـــ منمحمد طاها جون ـــنبضـــ من، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمدصدرا ـــنبضـــ منمحمدصدرا ـــنبضـــ من، تا این لحظه: 1 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

♥ریحانه گردو _ طاها بادوم _ صدرا فندق ـنبضـ زندگی مامان و بابا♥

یا الله،یا رحمن، یا رحیم،ثبت قلبی علی دینک

سفرنامه -نوروز 97 - خرم اباد- شوش

من بابایی عاشق مسافرتیم و صد البته مکان های تاریخی. تصمیم گرفتیم برای عید هفته اول بریم خرم اباد و شوش ، هفته دوم بریم شمال پیش باباجان و مامان جان. مسافرتمون رو از روز 29 اسفتد ساعت 6 صبح اغاز کردیم و سال تحویل خرم اباد بودیم. قلعه فلک الافلاک را در 1 فروردین 97 دیدن کردیم بسیار زیبا و مایه فخر ایرانیان است در چند هزار سال پیش تمدن ایرانی در شوش ابتدا به زیازت حضرت دانیال رفتیم. سپس مکان های تاریخی این شهر با عظمت معبد اناهیتایا چغار زنبیل، قلعه باستانی،شهرهفت تپه که قدمت این بناهای تاریخی قبل از هخامنشیان است به موزه رفتیم خیلی جالب بود اشیای موزه مربوط به 7000 سال پیش بود که ایرانیان سفال لعابی درست ک...
10 ارديبهشت 1397

8ماهگی ات مبارک

19/10/96 8ماهگیت مبارک عسلم سلام پسر نازنینم، گفتم برایت بنویسم از آنچه در دل دارم و نمی توانم بگویم… شاید مجالی نباشد که برایت بگویم… نمی دانم که اصلا این دلنوشته روزی چشمهای زیبای تو را زیارت خواهد کرد یا نه… نمیدانم آن روز ها کجایی و شبها در آغوش کدام یار آرامش را در می یابی و صبح ها با نسیم نفس کدام دوست بیدار می شوی… ولی مهم این است که الان شبهایم را با گرمای آغوش تو آغاز می کنم و صبح ها با صدای نفس تو روز را از سر می گیرم. نازنین پسرم همین که تو را دارم، بهترین هدیه ی دنیا را دارم، دیگر در بین ستاره ها به دنبال درخشان ترین ستاره نیستم در میان گلها به دنبال زیباترین گل نیستم تو ک...
20 دی 1396

گل پسر - قند عسل

هرروز شیرینتر میشی گل پسرم، یوقتایی میخوام فقط بخورمت ولی تموم نشیا دیشب رفته بودی پشت در و باهام دالی بازی میکردی تقریبا از 6 ماهگی می ایستادی الان چند روزه به وسایل میگیری و راه میری الان اینجایی یکدفعه میبینم انوری ماشالله به جونت شیطونیات هم حد وحساب نداره بابا همش میگه یه متر طناب نیاز داریم تا به ستون ببندیمش .امروزم چند تا مورچه امدند خونمون باهاشون بازی میکردی و چند تایی هم جان به جان افرین تسلیم کردند. دالی کردن با من: اولین بار بود مورچه میدیدی بیچاره مورچه ها: ایستادنت: ...
20 دی 1396

پیش دبستانی

روز اول: ریحانه و محمد طاها: جشن ورود به مدرسه: فعالیت های مدرسه:     اموزش خرید از بوفه: اولین تجربه خریدت بدون حضور من کاردستی ، درخت زمستانی: کاردستی با خمیر و رشته ماکارونی: درست کردن سجاده: نقاشی گروهی: کاردستی گروهی:ماهیان دریا   ...
18 دی 1396